سلام به همتون ،دو روز دیگه ماه شعبان آغاز میشه ، فرا رسیدن این ماه پر برکت رو به همتون تبریک عرض می کنم و از همتون التماس دعا تو این ماه دارم.
پست امروزم درباره معرفی یکی از شاعران بیرجندی و اتفاقا بهلگردی هست.(نظر یادتون نره!!!)
محمد ابراهیم صفوی
محمد ابراهیم صفوی متولد 1298 ه . ش ، در روستای بهلگرد می باشد. وی از شاعران لطیف طبع بومی سراست. در سن 5 سالگی تحصیلات خویش را با رفتن به مکتبخانه بهلگرد و آموختن قرآن آغاز کرد. به دنبال آن مقدمات عربی را در سورگ فرا گرفت. مدتی نیز در محضر درس مرحوم خطیب ، جامع المقدمات ، هدایه و شرح کبری را آموخت. سپس به بیرجند آمد و تحصیلات خود را در مدارس جدید دنبال کرد. می هم اکنون مقیم تهران است و بیشتر فعالیت شعریش در جهت احیا و ترویج فرهنگ محلی بیرجند است.
نمونه ای از اشعار:
فارسی خیل قشنگه به خدا
اِی هـمـه حـرف حِسـَابی دَارُم
لــغــتِ خـابِ کِـتـَابــی دارُم
دگـه تــقلید فـرنگی بُـر چـِه
اِیُـقدر خود خوُ دو رنـگی بُر چه
سـمبولیک و لک و لکیـس چِنِه
اِی وِری گودُ و وِری نِـیس چِنِه
هُـواریــو شــده احـوالپـرسـی
اِی ببخشِی شده اِمـرُو مرسـی
هر که بی مایه یِ و بی دم و دود
گود مورنینگ مِگه جایِ درود
بی خودی خور هـمه جــا جامکنه
مشت خور پیش همه وا مکنه
غافل از ای که خره فـیل نِـمـشو
هر کس لنگه چرچـیل نـمِشو
ای اُا رو هـمـه ننــگ به خــدا
فـارسـی خـیل قشنگِ به خـدا
مُـو خُـو ننگ دَارُم از او عـلم و ادب
که فِراموش مِشو اصل و نسـب
مـُو هـمو کـهنه پرسـتی رِمَـایـُـم
مُو همـو عَـالـَم هـستی رمَـایُم
بُر مو شیری تر از ای قند نِیِه
بِـاتَـر از لَـاجِـه بـیـرجـنـد نِیـه
اینم معنی شعر بالا که به درخواست شما صورت گرفته ، بعضی از واژه های شعر رو با استفاده از کتاب واژه نامه گویش بیرجندی تالیف دکتر جمال رضایی معنی کردم. حقیقتا دکتر رضایی برای این کتاب زحمات زیادی رو کشیدند و کمک بسیار بزرگی به فرهنگ بیرجند کرده اند ، حیف که اجل مهلتشون نداد و بقیه کتابهایی که در دست تحقیق و چاپ داشتند رو به اتمام نرسوندند.
به خدا فارسی خیلی قشنگه
ای همگان حرف حسابی دارم *** سخن خوب و معتبری دارم
تقلید فرنگی برای چه است؟ *** اینقدر دورنگی با خود برای چه است؟
سمبولیک و لک و لکیس چیه؟ *** وری گود و وری نایس چیه؟
هورایو به جای احوالپرسی شده! *** جایگزین ببخشید هم امروزه مرسی شده!
هر کسی بی غیرت نسبت به فرهنگ خود است*** به جای درود گود مورنینگ می گوید
بی دلیل خود را در همه چیز دخالت میدهد
غافل از اینکه خر (منظور فرد مقلد) فیل نمی شود*** کسی که لنگ است چرچیل نمی شود
اُا (صدایی که به هنگام شگفتی از چیزی برآورند)
به خدا همچین کاری ( تقلید) ننگ است *** به خدا فارسی خیلی قشنگ است
من از این علم ننگم می شود *** چون اصل و نسبم را بدین طریق فراموش می کنم
من همان قدیمی بودن را می خواهم *** من همان دنیا را می خواهم
برای من چیزی از شیرین تر از قند نیست *** برای من بهتر از لهجه بیرجندی نیست.
منابعی که برای نوشتن این پست ازشون استفاده کردم:
۱. تاریخ برگزیدگان و مشاهیر بیرجند تالیف خانم زهرا علیزاده بیرجندی
۲. واژه نامه گویش بیرجندی تالیف دکتر جمال رضایی
سلام ، امیدوارم حالتون خوب باشه؟
شهادت امام موسی کاظم رو به همتون تسلیت عرض میکنم.
شعری از آقای اسدالله حاجی کریمی مقلب به منصور علیشاه که درباره آیت الله حائری سروده شده است.
حائری آمد قهستان را گلستان کرد و رفت
بیرجندی را به جان و دل مسلمان کرد و رفت
در میان خلق عالم شرع را ترویج داد
خانه دل را پر از احکام قرآن کرد و رفت
خانه آبادان ، که کرد آباد این ویرانه را
شهر اسلامی ما را پر ز ایمان کرد و رفت
از کجا آمد ، کجا بود و کجا رفت و چه شد
جلوه ای بنمود روی ماه پنهان کرد و رفت
وز جمال دلربای مهوشش جانهای ما
محو او گردید عقل و هوش حیران کرد و رفت
خیر بیند بقعه خیری به رسم یادگار
از برای ما نهاد و رو به رضوان کرد و رفت
رحمت حق دم به دم بر جسم و روح و مرقدش
محفل اسلامیان را نور باران کرد و رفت
آمد و منصور را در نار هجران روز و شب
از شکنج و درد بی اندازه بریان کرد و رفت
سلام، فرا رسیدن ماه محرم رو تسلیت عرض می کنم.
پست امروز چند دوبیتی بیرجندی هست که قبلاً قولشو داده بودم.امیدوارم لذت ببرین!
در کوه بلند الماسِ الماس مُرادُم رَ بده حضرت عباس
مُرادُم رَبده گر می تَوونی که خَرمَه کُفته یُم مَتَلِ بادُم
مرادُم : مراد من ، رَ : را ، می تَوونی : می توانی ، خَرمَه : خرمن ، کُفته یُم : کوبیده ام ، مَتَل : معطل - منتظر بادُم : باد هستم.
اگر الله یارَ هیچ غم نیس اگر دشمن هزارَ هیچ غم نیس
اگر تیر از هوا چوُ ژاله بارَه پنا پرودگارَ هیچ غم نیس
یارَ : یار است. ، نیس : نیست ، هزارَ : هزار است ، چُو : چون ، بارَه : ببارد – بارد ، پنا : پناه – محافظ – نگهبان.
به قبرستُو گذر کردُم کم و بیش بِدیدُم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی کَفَه وَر خاک رفته نه دولتمند برده از کَفَه بیش
قبرستُو : قبرستان ، بی : بدون ، کَفَه : کفن ، وَر : بر.
محمد مصطفی دردُم دوا کُ علی شیرِ خدا سویُم نگا کُ
علی شیر خدا مولای وَر حق که هر چه دشمن دارم پناکُ
کُ : کن ، وَر : بر ، پناکُ : پناه کن – نابود کن.
نِمازِ شُومَه رَمَّر رو وَر اَو کُ به پایِ قُله گوشکُ اَلَو کُ
به پای قُلّهِ گوشکُ نه چندوُ بِزَه چگمالُ رَمَّر رو وَر اَو کُ
شُومَه : شام است ، رَمَّر : رمه را ، وَر : بر ، اَو : آب ، کُ : کن ، قلّه گوشک : نام کوه وقله کوهی است ، اَلَو : آتش ، چندو : چندان ، بِزَه : بزن ، چَگمال : نوعی غذا که با مخلوط کردن نان فطیر گرم و کره تازه فراهم می شود.
منابعی که برای نوشتن این پست ازشون استفاده کردم:
۱. کتاب دوبیتی های عامیانه بیرجندی نوشته دکتر محمد مهدی ناصح
سلام ، ببخشین که یکم دیر آپ کردم. راستش گرفتاری های دانشگاه یکم از وقتمو گرفته و متاسفانه کمتر می تونم به وبلاگ سر بزنم ولی امیدوارم از پست امروز خوشتون بیاد.
از تمامی نظراتی هم که داده بودین ممنونم ، بازم با نظراتتون منو راهنمایی کنین.
امروز با شعر رپوتر از استاد عندلیب آپ کردم امیدوارم لذت ببرید.
خُو مِدیدُم که رپورتر شُده یُوم
همه جا گَرد ، چو مخبر شُده یُوم
تویه هر کُل نَقُولِه سَر مِزَدُم
حلقه بَر هر دَر و بُن دَر مِزَدُم
که به یَک بار نگاه کِردُم مُو
نَظَرِهِ وَر همه جا کِردُم مُو
مُردیِه دیدُم و شُورِستُونِه
ای خدا اینجِه که قبرستونِه
از کَفِه پوش بِتَرسیدُم مُو
جُون تو خیلی بِلرزیدُم مُو
مُردِه گُف ، از چِه مِتَرسی آقا
اینجِه جُودارِه نیِه جُون شما
مِلکُ و اَربابِه نیِه ، زورِه نیِه
عرقُو مَنقلُو وَافُورِه نیِه
قاتِلُو و دُزد و زِمِی خُارِه نیِه
شُریح قاضیِ بَد کارِه نیِه
نه کُلایِه نه کُلاوَردارهِ
نه علی مُرغ خورهِ بیکارهِ
مالِ مَردُم خُورهِ اَلدَنگ نیِه
کَلکُ و حُقه و نیرنگ نیِه
گُرگ خُود مِش برابر شُدِه یَن
همگی کَکُو و خواهر شُدِه یَن
غِیر تابوت نیِهَ ماشینهِ
همچو یاقوت مُدِل پَاینِه
چِه مِگَن اینجِه کِه جِشتِه مُرده ؟
ایخُو تعریف بِهشتِه مُرده
چِه مِگن اونجِه حسابی اَیه ؟
دفتر و لُوح و کتابی اَیه
پس کُجَیَه سُنِبِه پُر زُور و چُماق
افعی هفت سَر و اَتش تاق
از تو احوال نپرسید نکیر؟
کِنِه رب تو ، نگفتی که بصیر ؟
گفت اینُو هَمَگی اَسرارِه
نِمِتُو گُفت به هر بَدکارهِ
پُشت ای پَرده حساب اَیه دقیق
قول دَادُم که نُگُویُوندِه رفیق
تُور به ناَچار مِیارَن مخبر
اینجِه تُو کُل مِشخُورَن مخبر
بُر تُو مِیزُون و تَراَزو دارَن
سنگِ مِثقالیهُ و کیلو دارَن
کَرمُ الله تَراَزو دارِه
او نِیِه کَاَسبهِ هَر بازارِه
گُفتم ای مُرده مِیایِم هَمَگی
مُو خُو سَر بَسته مِفَهمَوم چِه مِگی
تُو مِگیِ رَحمِ خُدا بسیارِه
کَرَمِی ذَرِه نیِه مِثقالِه
ترس از مرگ دِگِه وَر عَبَثِه
گفتگو خُود تُو بُر اِمروز بَسِه
هی یواشُوک بِفرما مِزِدِه
چَشَکُ و پُوزَکِ بیجا مِزِدِه
گُفتم ای مُرده خداحافظ تُو
مُور مِتَرسُونِه چَشَون نافِذ تُو
منابعی که برای نوشتن این پست ازشون استفاده کردم:
۱. وبلاگ همشهری عزیز آقای بخشی
اینم شعری به مناسبت روز برات:
روز برات
روزِ بَرات حتماً مُردَا همِه دِ غَمَاَن * سِر خاک هَرِ چِه گُویِیِ حَرفُوُن شُمار مِفَهمَن
گُویا پِدَر علی اَکبَر سی سال پیش بِمُردِهِ * بَچُوُک مِگُفِت کِهِ مِمِهِ سَالُوُر وَر شُمُردِهِ
سِر خاک هِیِ مِگُفتِه ، بابا بیا نِگِا کُو * شَهرِ فَرنگِ اِینجِه ، بابا چِشُون خُو وا کُو
مِثِلِ قَدیم جَوُنُو مُویُون دِراز دارَن * پِرَن گُلی مِپُشَن عِشِوِه و ناز دارَن
بابا دِ خُو مِدیدی آدم بِرِهِ هَوا شُو * هَر رُو سَوارِ مُوشَک سَفَر کُنِهِ به ماه شُو
تو هَر سِرایه بابا تِلوزیونه آَیِه * هَر کار کُنَن دِ تِهرُو رُو شیشه وَر میایِه
باور کُنِی کِه بابا ، نِرخُو هَمِهِ گِرُونَه * گوشت و برنج نیایِه تُخمُ مرغِهِ پَنج قِرونَه
دِل مُو مِگِه کِه گُویُم رُوغِهِ چِه نِرخِه دَارِه * جُون پِدَرمِتَرسُم سَکتِه کُنی دوباَرِه
ایِ دوره وُ زَمُونِه شِنیدَنِی زیادَه * خَبَر مَبَر وِلِش کُو ، که دیدنی زیادَه
سِر خاک هِی مُگُفتِهِ صَقِدِه پِسر کَلَو شُوُم * دِلِمُو کِشیدِهِ تُو خاک بیخِ پِدِرتُو بَاشُم
اینجِه خیال مِکِردُم ، بابا وَ سَر صِدا شُو * از حَرَکاتِ مِمِهِ وَ شیونُو نَوا شُو
گُفتِه کِه ای علی جُو اَگَر مِمِهِ ر بیاری * جُونِ پِدَر مُو خَم شُو از خاک هَم فَراری
ربانی ای چَرَندُو ر خُود لَفظِ بیرجندی * گُفتِه کِه شاید تُو هَم کمی بِخندی
منابعی که برای نوشتن این پست ازشون استفاده کردم:
۱.سایت ایران بلاگ
چند رباعی از استاد فرزین:
سربیشه
آنان که بصیرت و خرد پیشه کنند همواره به کار خیر اندیشه کنند
با سعی و عمل دیار خود آبادان چون مردم خوب شهر سربیشه کنند
رباعی
مهد کهن دانش و دین یعنی خوسف بوم و بر شادی آفرین یعنی خوسف
خاکی که سخنور شهیر ابن حسام بگرفته بر چنان نگین بعنی خوسف
در انتها هم ماده تاریخی آقای بهرام فرزین فرزند ایشان که برای پدشان سروده اند:
اگر عبدالحسین فرزین نیست نام نیکش در صدر دل باقی است
گاف در حروف ابجد نبوده در حساب نیامده. مصرع اول تاریخ تولد و مصرع دوم تاریخ وفات استاد فرزین است.
گوهر دانش
نقل نقل مجلس آمد باز ، نام بيرجند بر زبانها مي رود نام و كلام بيرجند
توس بختي كه خارج گشته بود از انقياد شد مطيع و در عمل گرديد رام بيرجند
يافت با تاسيس چندين مركز دانشگهي بهر نشر دانش استحكام ، گام بيرجند
چين دگر كانون دانش نيست ، رنج ره مبر اطلبو العلم آمد اينك در پيام بيرجند
قدر و شان و اعتباري داشت از فرهنگ خويش بيشتر از پيش شد جاه و مقام بيرجند
همچنين محفوظ ماند و ماند از سعي و عمل صيت فرهنگي و عز و احترام بيرجند
از شراب خوشگوار دانش و تقوي پر است با عنايات خداي پاك جام بيرجند
مي پذيرد طالبان دانش از اقصي نقاط گسترش اين سفره دادر در نظام بيرجند
من نمي گويم كه شد ورد زبان خاص و عام هوش و استعداد ذاتي انام بيرجند
شد اساس كاخ دانشگاه هايش استوار با مساعي اساتيد عظام بيرجند
بهر دانشجو فراهم شد همه اسباب كار تا كند كسب كمال از بار عام بيرجند
بر تو دانشجوي مشتاق و مصمم گشته فرض تا بجويي گوهر دانش ز كام بيرجند
جد و جهد عاملين خير مشكور است و هست در خور تمجيد و تحسين اهتمام بيرجند
آفرين بر همت والاي آناني كه ، كرد عزمشان يكبار ديگر زنده ، نام بيرجند
كسب علم و معرفت كن تا كني فرزين حلال آنچه در چشم خرد نايد حرام بيرجند
سلام خسته نباشید امروز یک شعر از استاد فرزین گذاشتم. در ضمن من از اول هفته دیگه حدودا یک هفته می رم مشهد مسافرت و تو این هفته نمی تونم آپ شم لطفا تو این هفته مطالب مختلف وبلاگ رو بخونین و درباره نقایص و کمبودها نظر بدین. با تشکر
بيرجند
بوي خاك بيرجند آيد همي ياد ياران دل پسند آيد همي
سنگلاخ راه و سختي هاي آن زير پايم چون پرند آيد همي
جان در اين وادي ايمن در امان دل در اينجا ني نژند آيد همي
با صفاي دل ، غزال آرزو ساده در خم كمند آيد همي
به همه قهر طبيعت ، بيرجند سرفراز و سربلند آيد همي
رشته كوه باقرانش استوار چون استوار وسربلند آيد همي
خوش هواي دلكش و پاكيزه اش كز رحيم آباد و بند آيد همي
از صفايش هر چه بگويم كم بود لازمش شرحي چو "زند" آيد همي
آفرين بر خاك پاكش كاندر آن هر كه باشد بي گزن آيد همي
بيرجند! شاد زي كامروز دوست سوي تو با نوشخند آيد همي
دوست ، درمان ، بيرجندش دردمند چاره ، سوي دردمند آيد همي
دوست ، جان و بيرجندش كالبد جان به تن بي چون و چند آيد همي
تلخي هجران به اميد وصال بر مذاق جان چو قند آيد همي
اي خوش آن روزي كه آرند اين پيام دوست خواهد بيرجند آيد همي
شعر زیر از سروده های آقای محمد حسن حيدر پور میباشد که به لهجه محلی بیرجندی بیان شده است :
شَهرِ ما شَهر نِيِه دَريا يه
پِدَروكْ باز هَواىِ سَفَر از سِرمو زَدَه * چههَواىِ خوشِه از اِى خَبَر از سِر مو زده
سير سر تا سر عالم اگر اَز سِر مو زده * ميل ديدارِ شُمايوَ بَتَر از سِر مو زده
سفر آدَم رَ چُنوْ پُخْتَه و مِيزو مُكُنَه * چَشِ دل رُوشه به ديدار عزيزُ مُكُنَه
تاكِه وَ ياد مُدُم كار سَفَر مَعْرِكه داش * در قديمَمْ سَفَرو بُرخُو حساب دِگه داش
بارُ بَنديل سَفَر هرچه كه بُد هركه كهداش * سيخ، تاسوزه چه چيزُ كه كَسِ وَرنِمِداشت
مُوتورُنْ هِندِلى وفَكَسَنى كِشتى بُ * ازسفر هركه سلامت مِرَسِى مَشْتِى بُ
سَفَرُنْ اودَمُ وياد همه جا اِيْنجَه به خير * اوهزار پيشه و او دار و دوا اِينجَه به خير
مشهد و مكه واوكربُبلا اِينجه به خير * ياد چَاوُوشى و اوشورو نوا اِينْجَه به خير
هركه دارد هَوَس كربُبلا بسمالله * هركه دارد سر همراهى ما بسمالله
همه جا روز و شو وَياد توآيم پدروك * نُون و اَو هم مو مُگُم بىتو نِمايُمْ پدروك
هُنشينم خودَمُ حرف پَسنديده زَنِم * حَرفِكان خُبْ پسنديده زَنِم
يك دَم از فضل و كمالات رضائى گويِم * دَمِ از فيض كلامات رياحى گويم
از بزرگُن دِگَه هركه توَ مايى گويم * از قديمى تَرَكو يا كه حَلايى گويم
حَرف خُبْ از همه و هرچه و هرجا مِزَنِم * حرف از دينه واز امروز و فردا مِزَنِم
از قَديمو همه چى از همه جايو گويِم * هم از اِى دوره وهم از خود مايو گويِم
خَندَسيرُ وَعروسَو وعَزَايو گويِم * اَتِشُوْ، ميله بُرويو وبيايو گويم
آدمى زادِ و چِيزونِ كِهْ وَ يادمِدَه * به هَمُو جور غَمُوْن دل خور ورباد مِدَه
مَجلِسُوْن روضه و ازماه محرم چه مِگَى * از حسينيِه تَهده و حُسيْنَم چه مِگَى
از دلون شاد و خوش و قانع و بى غم چه مِگَى * اُقِدَر گفتنى از اُوْدم واِيدَم چه مِگى
پِدَروك تُر كه مِبينُم همه چى تَازه مِشوْ * دِلمُو از ديدن تو شاد بىاندازه مِشوْ
شهرما شكر خدا شهر نِيِهْ دريايِه * پاك و پاكيزه و پُرگوهَرو پر مَعنايِه
هرچه گوئى كه چُنُوباز از او بالاىِ * مركز معرفت و معدن استغنايه
از خداىِ كه چِنى يَكِه به عزت مِرَسه * يا كه ور عكس به سختى و مَزّلت مِرَسه
حسن، اينو همه اَوسُوْنه عمر بَشره * دوره عمر خودينجه به تمامى سَفَرِه
سرگذشت همگى حاصل اى رَهگُذَرِ * بَدِ ياخُب ثَمر دارِ ويابى ثَمَرِ
زندگى اِيَنه چه درويشُ قَلَندر بَشِى * ياكه در رُتبه چه دَارا چه سِكَنْدَر بَشِى
« محمد حسن حيدر پور »
خرداد ماه ۱۳۷۸
سلام حالتون خوبه امروز با یک شعر درباره خراشاد اومدم که اونرو از سایت خراشاد گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد:
ز خراشاد بگویم چه صفایی دارد **** دامن کوه عجب باد و هوایی دارد
آب آن هست چه شیرین مثال شربت ****داخل کوه عجب گل وگیاهی دارد
در بهارش بروی گردش دوران بکنی****گرببینی تو به چشم, بین چه صفایی دارد
نام آن ثبت بود, هست چه در کل جهان****هر کس از مال حرام, بین که رهایی دارد
در ره علم همه صاحب ایمان باشند****چون همه شوق چه در راه خدایی دارد
علم گردیده چراغی دراین قلعه ما****هرکسی عهد ببندد, چه وفایی دارد
هرکسی را نگرم صاحب علم و هنرست****در ره علم ببین شوق الهی دارد
کبر اندر دل کس نیست برای ثروت**** شوق در قلب همه, مهر وگواهی دارد
توی فرهنگ ببینی که نمودند غوغا****دکتر وکاسب وسرهنگ وسپاهی دارد
نبود فتنه فجورات محبت دارند**** هرکسی در ره دین عشق وصفایی دارد
گر به هر جا بروی نام خراشاد بری****هر کسی را نگری خانه به جایی دارد
این خراشادی بنوشت کلام آخر**** بهر شعر گفتن خود شوق الهی دارد
با احترام - محمدعلی خراشادی فرزند ملاعلی اکبرطاهری
سلام شعر زیر از وبلاگ یکی از همشهریهامون آقای غلامی انتخاب شده امیدوارم از خوندنش لذت ببرین:
از همو روزی كه مو چش خوره واكرديوم
همچه سيب تو دلوك مه مه خور جا كرديوم
گل مو
گُلِ مُو دور زِ مُو باز به کُوُمِ تُو مِشُو روز رُوشِهِ مُو به تاریکی شُوُمِ تُو مِشُو
مُرغِ دِلهِ مُو کِه میُونِ آسِمُونِ عِشقِ تُونِه عاقبت جُوُنِ مُو اُفتادِه بِه دُومِ تُو مِشُو
اسم مَقبُولِ تُو هَر جا کِه بِه گوشِ مُو رِسِه اوُنجِه جُونُ دِلِ مُو صَقدِهِ نُومِ تُو مِشُو
دِل اَگَرآهویِ رَم کَردِهِ صَحرا بَاَشِهِ وقتی تُور بینِهِ یَقِیِ دار کِه رُوُم تُو مِشُو
اُوُقَدَر خُوشکِلُ نازی کِه دَمِ حَرف زَدَن مَردُ و زِ غَرقِ تُو غَرقِ کَلُومِ تُو مِشُو
در سِرا خُو اَگَر وا نَکُنی مِثِلِ قَدیم مُرغِ دِل وَر مِپَرِه وَ سَرِ بُومِ تُو مِشُو
عالِم شَهر اَگَر بینِهِ تُو رِهِ مِثِلِ سعید دین خُوُر وِل مُوکُنِهِ غُلومِ تُو مِشُو
استاد عندلیب
سر سال نو
سرسال مانو تامشو سرکیسه ره وابس کنم
برخی لغات شعر :
۱) وا بس کنم : باید باز کرد
۲) اتینا : فرزندان
۳) ننی علی : مادر علی
۴)تمون : شلوار
۵) برق و او: برق و آب
۶) بور پول : برای پول
۷) وخوم داد : خواهم داد
۸) شم دتو : تب می کنم
۹) سرانویی: منزل نو
۱۰) سراچی خورد خو : منزل کوچک ما
۱۱) دو آخر : مرتبه آخر
۱۲) کمر رازید : کمر صاف
۱۳) هکویم : بکوبم
دو بيتىهاى محلی
سفيد مرغى بِدُم وَر شاخ پسته
سِيَه دستى زده بالم شكسته
فَلك تيرم نزن بالُم تو نشكن
غبار بى كسى ور مُوْ نشسته
***
خداوندا دلم شيدايه امروز
كه يارم دور و ناپيدايه امروز
كنار چشم مو حاصل بكاره
كه آب چشم مو دريايه امروز
***
دو سه روزه كه يارم ناز كرده
دَرِ غصه به رويم باز كرده
قفس بشكسته و مرغم پريده
نمىدونم كجا پرواز كرده
***
سه پنج روزه كه بوى گل نيومد
صداى چهچه بلبل نيومد
بِرَى از باغبان گل بپرسه
چرا بلبل به سيل گل نيومد
***
از آن بالا ميايه بر دختر
همه چادر سفيد نقره ورسر
به قربان همويكّى جِلو شُم
لحاف تَنگ كنم بيخَش دَ خوشم
***
به توى خانه تنهائى بلایه
نويسم نامهاى دلبر بيايه
نوشتم نامهاى دلبر نيومد
خداوندا چنين عمرى سرآيه
***
به توى باغ باغبانى كنم مو
به چوى نار چوپانى كنم مو
بگيرم بّره از سردار قوچان
براى يار مهمانى كنم مو
***
سر كوي بلند گلگل كنم مو
در خونه خالو تنبل كنم مو
اگر دونم كه دختربه مو نميده
بگيرم ريشو پتپت كنم مو
***
سرم درد مي كند كو مادر مو
دو دست خود گزارد بر سر مو
دو دست خود گذارد بر ندارد
كه شايد خوب شود درد سر مو
فقط بيرجند مانده در اين ميان
طلسمى است گوئى دراين سرزمين
كه نحس است و با قهر باشد عجين
نگشته است باطل اگر چه بسى
نمودند سعى و تلاش آن واين
نشد كارى از ساحران ساخته
بر آنها شدنْد مردمان مستعين
طلسم آنكه تفكيك گردد و بخش
خراسان كه فكرى بود بس متين
كه از كار مردم گره وا شود
به كمتر زمان بلكه در كمترين
بههر جاى اين كشور اين فكر نيز
يكى خواست بوده است و فكرى وزين
كه چون مستعد است شهرى شود
به استان بدل هم به شهرى گزين
از آن جمله قزوين و قم، اردبيل
و گرگان و جاهاى ديگر ببين
فقط بيرجند مانده دراين ميان
عقب مانده از قافله اين چنين
همان كاولين شهر اين كشور است
كه لوله كشى شد به سبك نوين
و هم باز شد مدرسه اندر آن
ميان همه شهرها سومين
محق است اين شهر و انصاف و عدل
كه استان شود خالى از حب و كين
كنون عاجزانه تقاضا كنيم
تقاضا بَرِ حق و با حق قرين
ز مردان دولت و نيز از همه
وكيلان شايسته تيزبين
كه با استعانت ز يزدان پاك
ز بعد زمانها شهور و سنين
برآورده سازند اين خواست را
اميد آنكه ايزد شود شان معين
دعاى غنى اين بود دوستان
بگوييد از صدق دل آمين
»بيرجند -خرداد 79»
بادابه ياد شهر دل آراى بيرجند
بايد مدام، نام فرحزاى بيرجند
شهرى همه طراوت وپاكى وخرّمى
كاين جمله هست شهر مصفاى بيرجند
پست وبلند تپه واوج و فرود شهر
افزوده برشكوه فريباى بيرجند
شهرى همه بلندى وپستى تپهها
كايد به چشم جمله، زبالاى بيرجند
گسترده است تابه حد كوه باغران
درپهنهاى زدامنه، پهناى بيرجند
وزسوى »ارك« تابه حدروستاى »بُجد«
ازغرب تا به شرق، درازاى بيرجند
تاريخ رابه ببين ونظر كن به چشم دل
تارَهبَرى به رُتبتِ پاياى بيرجند
گويد به شوق بىخبران رابه گوش جان
بسيارنكته، مردم داناى بيرجند
جويندگان دانش وپويندگان حق
آرسته اند مخبر ومروآى بيرجند
گويندگان شهره آن در سخنوری
بر اوج برده اند چومه، جاى بيرجند
آن شاعر حكيم، نزارى، به قرن هفت
بد در بسيطِ فضل، مسيحاى بيرجند
»عبدالعلى« كه بود چنان كوكبِ علوم
روشن نموده پهنه شبهاى بيرجند
زين بيشتر »صبوحى« و فرزان به عهدِ ما
كوشيده اند ازپىِ اِعلاى بيرجند
يادآوريم زآيتى »واحمدى« كنون
كايشان شدند موجبِ احياى بيرجند
»فرزين« وعندليب و »حقيقه« دراين زمان
هستند، بلبلان خوش آواى بيرجند
بسيار وَقْعَههاى خطر خيز ديده است
در روزگار، ديده بيناى بيرجند
بسيار جنگ و قحطى وبيمارى و با
ديدند نيز، خلق شكيباى بيرجند
بسيار سيل و زلزله و غارت وستم
برخويش ديده، شهر تواناى بيرجند
آرى چوياد از »علم« وخاندان او
خواهد گشود برتو معماى بيرجند
گرپرسى آنكه رونق شهر از كجا بود
رازش پديد گشته زپيداى بيرجند
زافكار نور خيز بزرگان اين ديار
ديروز روشن است چو فرداى بيرجند
يك ره بگير دامن كهسار باغران
بنگر صفاى بند »عمرشاى« بيرجند
روى آر بر بلندى كُه جانبِ »دره«
تا بنگرى درست، سراپاى بيرجند
روى آر سوىِ كوه به هنگام فرودين
تا بنگرى طبيعت زيباى بيرجند
شهرى چونوبهار به پاكى وخرمى
دلها شوند يكسره شيداى بيرجند
از »تپه كلاغ« نگه كن به شهر، شب
تامانَدَت به خاطره، روياى بيرجند
گويى به دوستان خود از روى افتخار
شهرى پديد نآمده، همتاى بيرجند
آنها كه ماندهاند بهغربت زشهر خويش
دارند اشتياق، تمناى بيرجند
هرچندگفته اند از اين پيش، زيركان
آن راكه هست خاطر پوياى بيرجند
راهى دراز باشد و چندين گدار سخت
درامتداد مقصدِ جوياى بيرجند
چون سوى شهرره كَشَد ومَخْملَش ببر
ديدار يار باشد وسيماى بيرجند
زآثار باستانى آن »قلعهاست وارك«
»تالار اكبريه«، مصلاى بيرجند
وآن تكيه عظيم زآثار شوكتى
ديگر كند به ديد تودنياى بيرجند
الوان ميوه ها، و خورش هاى خاص شهر
باشند خوش چوآبِ گواراى بيرجند
آن راكه راه جانبِ شهرِ دگر بود
همره برد به تحفه، مزاياى بيرجند
از »زعفران«و»قالى«وجاجيموهم»زرشك«
باشند سوىِ دوست، هداياى بيرجند
ديگر ز »زنجفيلى« و »عناب« و خشكبار
»صابون« و نيز كشك چدن ساى بيرجند
آنانكه در گذرگه ايام بهرِ كار
رفتند زآستانِ دل آساى بيرجند
باشند باز جملههواخواه شهر خويش
دِلشان مدام مانده پذيراى بيرجند
وآنانكه كارمندِ ادارات دولتند
دارند زنده سنّت والاى بيرجند
پاكى وسختكوشى وايمان وراستى
اين جمله هست حاصل معناى بيرجند
»سالك« به يادبود خوشزندگى درآن
دُردانه ريخت درگذرپاى بيرجند
زآن سالهاى پرثمر روزگارِ درس
دل بازبسته است به سوداى بيرجند
اميد آنكه خرده نگيرند اهلِ فضل
براين كمينه شاعرِ گوياى بيرجند
مانَد به يادگار، هراوراقِ روزگار
زين كمترين، قصيده شيواىِ بيرجند
» محمد تقى سالك «
۱۳۷۱
الا اي بيــــــــرجند ، اي شهر خوبم تو را با آب شورت ، دوســـــــــت دارم
تو را با مردم عامي و فاضــــــــــــــل به تاريكي و نورت ، دوســــــــــت دارم
تـو را با خشكي آب و هوايـــــــــت كوير سوت و كورت ، دوســـــــت دارم
اگر چه نيستي نزديكم اي شــــــهر ولي با راه دورت ، دوســـــــــــت دارم
تـو را با كوچه هاي تنگ و تاريــــــــك ولي با شر و شورت ، دوســــت دارم
تـو را با سردي سختي زمستــــــان به دشت لخت و عورت ، دوست دارم
تـو را با نان جو ، با كشك و گـاورس بنه با سيج شورت ، دوســـــــت دارم
تـو را با خشت خام و طاق ضربـــي چو يك جام بلورت ، دوســــــــت دارم
مـنم موسي و تو وادي سينـــــــــا تو را چون كوه تورت ، دوســــــت دارم
بـراي من تو مانند بهشتــــــــــــــي كه با غلمان و حورت دوســــــت دارم
دكتر محمد رضا بهنيا (كتاب بيرجند نگين كوير)